مختار:ببار کیان.. ببار..بر کشته دشت نینوا بایدخون گریست نه اشک..ببار !توچرا ازقافله عشق جاماندی؟
کیان: راه گم کردم ابواسحاق
مختار:راه بلدی چون تو که راه را گم کند،نابلدان راچه گناه؟
کیان: راه رابسته بودند از بیراهه رفتم هرچه تاختم مقصد را نیافتم،وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود.
مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم ،مجنون نبودیم

عزاداريتان قبول حضرت حق .يا حسين